سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

واکسن هجده ماهگی

1392/9/5 9:23
نویسنده : موژان
482 بازدید
اشتراک گذاری

گل مامان امروز رفتیم واکسن 18 ماهگیتو زدیم. من کلی از این واکسن برات می ترسیدم و همش خدا خدا می کردم که خیلی ناراحتی نکشی. قرار بود یکشنبه یعنی دور روز پیش این واکسن و بزنی اما چون صبحش بابایی کار داشت و منم می خواستم اگه خدایی نکرده درد و تبت زیاد بود مرخصی بگیرم  و چند روزی پیشت باشم .قرار شد که امروز برات واکسنتو بزنیم. عزیزمی که صبح قشنگ خوابیدی تا ساعت هشت و نیم صبح البته شما همیشه 7 بیداری ولی چون دیروز اصلا نخوابیدی دیشب زود خوابیدی و نصف شب حدود ساعت 3 بیدار شدی و یک ساعتی نخوابیدی و خلاصه که صبح هم دیر تر بلند شدی. بعد تا من گفتم بابایی سام و حموم می کنی دویدی به سمت حموم و باباتو صدا کردی البته که قبلش صبحانه خوردی و بهت استامینوفن دادم:) خلاصه که گل پسر با باباییش حمومش و کرد و بعد هم لباساشو مثل آقا ها تنش کرد و موهاشو سشوار کشید و آماده شد. 

وقتی رسیدیم به مرکز بهداشت کلی به نی نی ها که داشتن گریه می کردن نگاه کردی و فهمیدی که یک خبرهایی . من که می خواستم قد و وزنتم برات اندازه بگیرم  بردمت اول توی اتاقی که مخصوص قد و وزن بود اونجا خانمه که داشت وزنت می کرد کلی باهات حرف زد ولی فکر کنم از دستگاه قد و وزنشون خوشت نیومد و کلی ناراحت شدی . شایدم فکر کردی نی نی ها برای این دستگاه گریه می کنن نمی دونم:) اما وقتی رفتیم برای واکسنت بعد از تموم شدن واکسن که کمی گریه کردی . تا لباساتو تنت کردیم شروع کردی با ی بای با خانمه که واکسنتو زد خانمه از این کارت کلیی خندید:) بعدش دیگه گریه نکردی آقا پسر گلم :) بعدش من و بابایی برات یک سرسره جایزه واکسنت خریدیم که کلی خوشحال شدی  و کلی با هاش بازی کردی چون تا شب که بابایی بیاد دنبالمون گذاشتیمش خونه مامان بزرگ بابابزرگت منم امروز مرخصی گرفتم و موندم پیشت . عشقم  کلی با هم بازی کردیم و سرسر تو کلی دوست داشتی :)عزیزم دوست دارم الان از خواب بلند شدی و کمی پات و گرفتی و گریه کردی . عزیزم  امیدوارم که زود دردش خوب بشه

سا م و سرسرش

مامان جونم بعد از بیدار شدنت کلی ناراحتی و درد داشتی و مامان 4 روز پیشت بود امروز شنبه 9 آذر اومد سر کار آخه درد پاهات به اندازه‌ای بود که نمی‌تونستی دیگه راه بری و علاوه بر اون هم سرفه می‌کردی و و آبریزش بینی داشتی و خلاصه که کلی هم مظلوم شده بودی عشقم. من می‌مردم وقتی سرفه‌هاتو می‌دیدم. غذا هم کم می‌خوردی یا نمی‌خوردی. اما خدا رو شکر که از دیروز کم کم حالت بهتر شد و پا دردتم بهتر شد و راه افتادی عسلم. خدا هیچ بچه ای‌رو مریض نکنه و به مادرایی که بچه‌های مریض دارن صبر بده خدا سلاامتی رو از هیچ خونه ‌ای و خانواده‌ای نگیره که بزرگ‌ترین نعمته . خداوند مهربون مواظب گل پسرم و خانوادم باش.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامانی باران
7 آذر 92 0:00
الهی بمیرم خاله برای دردت میدونم خیلی اذیت شدی عشقم ولی آفرین که بازم شجاع بودی من که هفته پیش برای واکسن باران رفته بودم یه آقا پسری هم برای واکسن هجده ماهگی آورده بودند طفل معصوم خودش رو هلاک کرد از گریه ...
موژان
پاسخ
خدا نکنه خاله جونم. خیلی درد داره ولی من گریه نکردم شجاع بودممرسییی
مامانی باران
7 آذر 92 0:02
آخ جونم سرسره ...!!! خاله جون مبارکت باشه دست مامان و بابای مهربونت درد نکنه که انقدر با ذوق و سلیقه برات وسایل خوب و کاریردی میخرن ، حسابی بازی کن و خوش بگذرون خوشگلم...
موژان
پاسخ
ممنونم خاله جون مهربونم . من خیلی سرسره بازی دوست دارم اینم جایزه شجاع بودنم برای واکسن زدن بودههخاله جون باران جونم بیار خونمون که با هم سرسره بازی کنیم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد